داستانک
(((این داستان گریزی به گوشه های نادیده زندگی سرباز گارد ویژه ای است که توسط مردم دستگیر و سپس ازاد شد)))
مرد لبخند می زند . زن خود را در اغوش مرد می اندازد. دست چپش را دور کمر زن حلقه می کند. زن خود را به او می چسپاند .سرش را کمی به عقب بر می گرداند و لبخند میزند. صدای گریه زن را از مرد جدا می کند. مرد بر می گردد .پشت سرش هیچ نیست. خالی خالی. نوزاد ناز نمی کند ازگرسنگی گریه می کند. دهانش پر شیر می شود وارام می گیرد.
تلویزیون اخبار رژیم های غاصب را پخش می کند و از کشتار غیر نظامیان مظلوم کرانه های باختری خبر می دهد. مرد بیرون میزند
باتوم و زره پوش های جوان چهره شهر را کاملن مردمی کرده اند. مرد باتومش را محکم نگه داشته است. جوان می فهمد که باتوم از ان مرد است . یا حسین ... مرد دنبال دختر جوان می دود. باتومش را بالا می برد. معلم اولین چوب را کف دست او می زند. دختر می افتد. معلم چوب را به پاهای او فرود می اورد او ضجه می زند. دختر می خواهد فرار کند. پاهای او بی حس شده است . معلم چوبش را با زمزمه سر می دهد. زنی خود را به مرد میرساند و شروع به زیر و رو کردن پدر و مادر مرد می کند او بر می گردد پشت سرش زن را می بیند زن گذشته را نفرین می کند. مرد در صدای زن گم می شود.
سوار موتور مرد به مردم هجوم می اورد. او با جاهای ترکه بر دست از مدرسه فرار می کند . مردم فریاد می زنند یا حسین... مرد از در دانشگاه رد می شود با نگاهی حسرتش را به تابلوی دانشگاه تف می کند. مرد اب دهانش را روی مردم می ریزد. گروهبان او را سینه خیز می برد . مردم تمام شهر را گرفته اند. او باتومش را هم ارتفاع بدنش به پاهای هموطنان می کوبد. مردم جمع میشوند. مرد از موتور پایین می افتد . مردم او را محاصره می کنند. مرد نوزادش را رها می کند. مردم او را دستگیر میکنند. مرد ارام سینه خیز می رود گروهبان بالای سر او ایستاده است. چند مشت و تیپا نثار صورت او می شود. دختر به سمت مردم حرکت می کند . او را ول کنید او را ول کنید ما مثل مرد نیستیم او را ول کنید. مرد به خانه بر می گردد . نوزاد گریه می کند زن ارام تلویزیون می بیند .