گم
سراغم را می گیری
دیوانه ی مضحکه ی هرروزه بچه ها
-او را دیده ای می دانم-
و خندیده ای
کوچه گرد اوازه خوانی
که بر هم می زند ارامش تمامت را
با نوای نایش
-دیشب سکه ای به او دادی-
و خندیدی
دخترک ژنده پوشی با کفشهای شیک
لابه لای چرخهای
نگاه تو
-در عبور ماشینت–
دیده ای او را
می دانم
***
من ان کوچه گرد خوش اوازم
بی هیچ سکه ای در کیسه
بی هیچ نای صدایی
منم مرد دوره گرد خوش اوازی
که روزی با زنی دیوانه همبستر شد
تا در شبی سرد دخترک زاده شود
بی هیچ فلنگی
من ان دیوانه ام با تمام خویش
بی هیچ جامه ای
***
تو دختر مرا دیده ای ایا
من دخترم را سالهاست گم کرده ام
میدانم او را دیده ای
من هم او را دیدم
اما...اما
از عبور ماشینها نتوانستم خود را به او برسانم